اون وقتا که اینو شنیدم چقدر دلم به حالشون سوخت
اما حالا که فکر میکنم میبینم
همه آرزوهام مثل یه خط موازی با خودمه
عجب روزگاريه آدما حتي نمي تونن در مورد خودشون هم قضاوت كنن
آدما حتي نمي دونن خودشون هم چيكار ميكنن
اشتباه ميكنيم بدون اينكه به روي خودمون بياريم
نميدونم به خاطر آروم كردن خودم به روزگار بدو بيراه ميگم يا واقعا روزگار بديه
اشتباه فقط يه كلمست اما كارهاي اشتباه يه دنياست
كاش ميشد دليلشم گفت اما حيف
هميشه داد
گم مي شود در صداي شيونم
نگفته نماند گرامي ام!
دغدغه چيز عجيبي نيست
اين جا كه پوستين از
پوست پلك آدمي است.
نکته:دوباره رو شروع کردم امیدوارم این دفعه بهتر شه
نسشته ام نشسته ام
و نگاه مي كنم به جاده اي كه
گاه روبه رويم است
و گاه زير پايم
وبعد پشت سرم
جاده تند تند مي رود و من شونه به شونه جاده مي روم خيلي تند مي رود
نفس نفس مي زنم جاده به من نگاه مي كند مي بيند خسته ام اما باز تند مي رود
به ميانه راه يا شايد بيشتر رسيده ايم جاده مي ايستد به پشت سرش نگاه مي كند
حالا مطمئن مي شود كه راه بازگشتي ندارم
آهسته مي رود آهسته تر از هميشه
حيف
هميشه داد
گم مي شود در صداي شيونم
نگفته نماند گرامي ام!
دغدغه چيز عجيبي نيست
اين جا كه پوستين از
پوست پلك آدمي است.
عميد صادقي نسب
"ما پرنده موهومي هستيم
كه در عدم پرواز مي كنيم"
پس ما چه هستيم؟
هيچ ! هيچ!
تنها و تنها پرواز!
فرار بدان جا ، فرار!
احساس مي كنم كه پرندگان مستند.
ديروز اين جا بودم، امروز اين جايم.
پس كي به دنبال او خواهي رفت؟
دکتر شریعتی
از نبردي سخت باز مي گردم
با چشماني خسته كه دنيا را ديده است، بي هيچ دگرگوني
اما خنده ات كه رها مي شود
و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد
تمامي در هاي زندگي را به رويم مي گشايد.
عشق من، خنده تو
در تاريك ترين(لحظه ها)مي شكفد
واگر ديدي به ناگاه
خون من بر سنگ فرش جاري است،
بخند زيرا خنده توبراي دستان من
شمشيري است آخته.
نان را-هوا را-روشني را-بهار را-ازمن بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم
پابلو نرودا
بردشت هاي هموار درنگ مكن
بسيار بلندتر از آن نيز مرو
از نيم فراز
زيباتر به ديده مي آيد جهان!
فردريش نيچه
کاجی نبود
تا سر بر شانه اش نهیم
سایه های عریان
بر سکوت دیوارها
و جامه سپد
در راه
رضا چا یچی
از سهم الارث شریعت سهمی نبردی
از نخلهای باغ خود خرما نخوردی
تاریخ می گوید که بیماری گرفتی
تو تحت تاثیر تبی مرموز مردی
که بر لبهای نوازشگر ناپیدای تو
که قصه ی فراق را در من می نوازی
به غربت خویش پی بردم
و اکنون نه در این عالم،
که در خویشتن قرار ندارم.
ونه در زیستن
که در بودن خویش نمی گنجم،
که جامه تنگ خویشتنم.
دکتر علی شریعتی

